تبليغاتX
حس بی گناه


حس بی گناه

خرده نگیر...!

عزیزم

نوشته شده در شنبه 1388/09/21ساعت 22:27 توسط مهرسا| |

كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم

كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم

برگ هاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد

آفتاب ديدگانم سرد مي شد

آسمان سينه ام پر درد مي شد

ناگهان توفان اندوهي به جانم چنگ مي زد

اشگ هايم همچو باران

دامنم را رنگ مي زد

وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم

وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم

شاعري در چشم من مي خواند ... شعري آسماني

در كنارم قلب عاشق شعله مي زد

در شرار آتش دردي نهاني

نغمه من ...

همچو آواي نسيم پر شكسته

عطر غم مي ريخت بر دل هاي خسته

پيش رويم:

چهره تلخ زمستان جواني

پشت سر:

آشوب تابستان عشقي ناگهاني

سينه ام:

منزلگه اندوه و درد و بدگماني

كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم

نوشته شده در یکشنبه 1388/09/15ساعت 22:0 توسط مهرسا| |

وقتی که به اعماق نگاهت می نگرم

نگرانی را در نگاهت می خوانم

نمی دانم از چه ناراحتی

از دریا-جنگل-ساحل-دنیا یا چیز دیگری

چرا اینگونه غمگین هستی و با چشمانت که پر از اشک است و همچون دریا

در تلاطم به من نگاه می کنی

آیا از نبودن کسی ناراحتی ؟آیا از بودن کسی ناراحتی؟

آیا از رفتن کسی ناراحت هستی؟

آیا با آمدن کسی ناراحتی؟

می دانم از رفتن خودت و دور شدن از کسی ناراحتی

می فهمم چگونه می خواهی تحمل کنی.

زیرا من نیز همچون تو هستم

می خواهم از او جدا شوم چون دنیا این را خواسته.

می خواهم او را دیگر نبینم چون سرنوشت این طور نوشته.

می خواهم او را دوستداشته باشم ولی این اجازه را ندارم.

می خواهم او را بپرستم ولی مخلوقم کسی دیگر است.

می خواهم به او عشق بورزم ولی نمی توانم.

می خواهم جانم را برایش هدیه کنم و او را با ربان طلایی تزیین کنم ولی نمی توانم.

می خواهم به او بگویم که دوستش دارم ولی جرات صحبت با او را ندارم.

حالا تو به من بگو چه کنم با این خواسته های دست نیافتنی.
نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03ساعت 22:20 توسط مهرسا| |

هنگامی که قلب از طپش می ایستد هنگامی که قطره های آب دریا به بلندی امواج نیلگون ناله ها سر می دهند هنگامی که برگ درختان در پاییز اشکهای جدایی از شاخه هایشان را خش خش کنان نمایان می کند قلب من نیز در غم و اندوه فرو می رود شروع به گسستن می کند و ناگهان برق نگاه با نفوذ تو غبار شادی رو به ارمغان می آورد و به زندگی امید و از همه مهمتر صفا می بخشد.

پس ای بهترین یادگار جاوید خوش آمدی به قلبم

سلام سلامی که از ته قلبم بپذیر که دوستت دارم

این جمله ایست که مدتهاست در گوشه ای از قلبم ذوب شده

جمله ای که هیچ وقت نتوانستم رو در روی تو بیابم و با تمام وجود به تو بگویم که برای

من عقده شده است.

عقده ای که هر لحظه خطر انفجار دارد.

برای همین دیگر تحمل قطره قطره آب شدن قلب رنجورم را نداشتم.

تصمیم گرفتم با نوشتن این مطلب به تو عزیز ترین یار من بگویم

دوستتدارم...

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03ساعت 22:13 توسط مهرسا| |

He who forgives you for a sin you have not

Committed forgives himself for his own crime

 

کسی که تو را به خاطر گناه نکرده می بخشد در واقع

خودش را برای جنایتی که مرتکب شده بخشیده است.

نوشته شده در شنبه 1388/05/31ساعت 21:22 توسط مهرسا| |

If you wish to see the valleys climb to the mountain top

If you desire to see the mountain top

Rise into the cloud but if you seek to understand the cloub

Close your eyes and think

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/29ساعت 22:35 توسط مهرسا| |

Some think I wink at them

I shut my eyes to avoid their sight

 

(بعضیها گمان می کنند دارم به آنها چشمک می زنم

  در حالی که چشمانم را می بندم تا رویشان را نبینم)

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/29ساعت 22:34 توسط مهرسا| |

 

On a dark desert highway, cool wind in my hair

 

Warm smell of colitis, rising up through the air

 

Up ahead in the distance, I saw a shimmering light

 

My head grew heavy and my sight grew dim

 

I had to stop for the night

 

There she stood in the doorway;

 

I heard the mission bell

 

And I was thinking to myself,

 

this could be heaven or this could be hell

 

Then she lit up a candle and she showed me the way

 

There were voices down the corridor,

 

I thought I heard them say...

 

Welcome to the hotel California

 

Such a lovely place

 

Such a lovely face

 

Plenty of room at the hotel California

 

Any time of year, you can find it here

 

Her mind is tiffany-twisted, she got the Mercedes bends

 

She got a lot of pretty, pretty boys, that she calls friends

 

How they dance in the courtyard, sweet summer sweat.

 

Some dance to remember, some dance to forget

 

So I called up the captain,

 

please bring me my wine

 

He said, we haven’t had that spirit here since nineteen sixty nine

 

And still those voices are calling from far away,

 

Wake you up in the middle of the night

 

Just to hear them say...

 

 

Welcome to the hotel California

 

Such a lovely place

 

Such a lovely face

 

They living it up at the hotel California

 

What a nice surprise, bring your alibis

 

Mirrors on the ceiling,

 

The pink champagne on ice

 

And she said we are all just prisoners here, of our own device

 

And in the masters chambers,

 

They gathered for the feast

 

The stab it with their steely knives,

 

But they just can’t kill the beast

 

Last thing I remember, I was

 

Running for the door

 

I had to find the passage back

 

To the place I was before

 

Relax, said the night man,

 

We are programmed to receive.

 

You can checkout any time you like,

 

But you can never leave

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/01ساعت 0:15 توسط مهرسا| |

تنها در بی چراغی شب ها می رفتم.

دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود.

همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود.

مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد.

لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود.

تنها میرفتم .می شنوی؟ تنها

من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم.

آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند.

درها عبور غمناک مرا می جستند.

و من می رفتم می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم.

ناگهان تو از بیراهه لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی.

صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت.

همه تپش هایم از آن تو باد چهره به شب پیوسته همه تپش هایم.

من از بر گریز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بر بایم

دستم را به سراسر شب کشیدم

زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.

خوشه فضا را فشردم

قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.

و سرانجام در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم.

میان ما سر گردانی بیابان هاست.

بی چراغی شب ها بستر خاکی غربت ها فراموشی آتش هاست.

میان ما (هزار و یک شب)جست و جو هاست.

نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/27ساعت 14:1 توسط مهرسا| |

می شد اگر خاطره آدمها این قدر سنگین و بزرگ نبود؛
این قدر سبک که می گذاشتند در چمدان به هنگام رفتن،
این قدر کوچک که جا می شد در قبرشان به هنگام مردن
نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/25ساعت 20:11 توسط مهرسا| |

گاهی اوقات به اين نتيجه می رسم که هيچ چيز مال من نيست.
من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ دليلی , و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام .من همينطور سرگردان به همهمه های مبهم اطراف خویش گوش سپرده ام محيط من را , هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده است...
و بر فراز سرم , آسمانی به وسعتی که نمی دانم به وسعت ندانسته هايم و به رنگ آبی , که پس زمينه دست نيافتنی آن است مثل انتهای خواسته های بی انتهای من اطرافم را آدم ها گرفته اند که هر کدامشان , مثل من , بدون اينکه بدانند برای چه , بر سنگفرشی از باقيمانده مردگانشان , قدم می زنند و گاهی هم , برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب
زمزمه می کنند : چه هوای خوبی!!!!

نوشته شده در دوشنبه 1386/05/22ساعت 10:54 توسط مهرسا| |

چرا برف نمياد؟چرا امروز اين قدر بد اخلاقي؟چرا اين آزمايش آخر اين قدر سخته؟ اين آقاي دوستي چي مي گفت واسه خودش؟چرا من قبول كردم؟چرا تازگي ها اين قدر خودم نيستم؟چرا برف نمياد؟چرا بايد بپرسم وقتي مي دونم ميگي مهم نيست چيز خاصي نيست...؟چرا تازگي ها دلم واسه هيچ كس تنگ نمي شه؟چرا داد مي زني وقتي مي دوني هيچي عوض نمي شه ؟چرا زود دير مي شه...من هنوز كلي كار داشتم؟مي شه تنهايي فكر نكني؟ چرا تازگي ها اين قدر خيال پرداز شدي؟مي شه حرفتو پس بگيري؟مي شه اين قدر گير ندي به حاشيه؟مي شه ...؟مي شه برف بياد؟ميشه وقتي دارن خاكم مي كنن برف بياد؟مي شه سرماي زمينو حس كرد؟مي شه من ...؟عجب روزي بود....برف هم اومده بود...همه بوديم...هيچ وقت نگفتم...ولي روز خوبي بود....فكر مي كردم بايد خيلي مواظب گذر زمان باشم...كاش به فكرم عمل مي كردم...من دلم برف مي خواد...من ميخوام وقتي آروم روي زمين خوابيدم...فقط سرماي زمينو حس كنم...دلم نمی خواد سردي قلب آدم هايي را حس كنم كه با لباس سياهشون احساس همدردي مي كنن...دلم مي خواد بتونم خودمو گول بزنم..كه اين سردي فقط مال برفه!نه چيز ديگه..به آخرين دكترم مي گم كه تمام تلاششو بكنه..چرا برف نمياد؟

****
چه قدر سخته....البته سخت نيست ما آدما يه جوري همه جوره مسخره ايم
آخرش كه چي؟يه روزي ديگه هيچ رازي وجود نداره.حتي به نكاتي در مورد خودمون پي مي بريم كه اصلا فكرشم نمي كرديم وجود دارن
نوشته شده در یکشنبه 1386/04/31ساعت 20:51 توسط مهرسا| |

طرح

من.(خط فاصله)تو...

نه...

شاید علامت تفریق است

بین ما

حالا که هر چه پیش تر می رویم

به صفر...

نزدیک تر می شویم

نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/28ساعت 15:51 توسط مهرسا| |

 

اروم بگیر دل بی طاقت

   

  ای دل من چرا صدات در نمیاد

   

    این همه ازارت میدم چرا صدات در نمیاد

    

   هرکی از راه میرسه

    

   یه زخمی به تو میزنه

    

   چرا هیچی نمیگی چرا صدات در نمیاد

   

    اروم بگیر دل بی طاقت

   

    دیوونم نکن دل بی طاقت

    

   اتیشم نزن دل بی طاقت

    

   فراموشش کن دل بی طاقت

 

      نفرین نمیکنم تو روووووووو

   

    هر جا میخوای بری برووووووووو

    

   نگو قسمت نبود

     

  خودت نخواستی بروووووووووووووووو

   

    هر جا میخوای بری برووو

   

    دیگه دل تو رو نمیخواد

    

   این عشق تو مرده

    

   این دلم تو روووووو نمیخواد

    

   ای دل من دیگه بسه

   

    از عاشقی شدم خسته

    

   نمیخوام عاشق باشی

    

   دیگه بسه دیگه بسه

    

   تو این روزا

    

   دور زمونه

     

  دیگه هیچ کس عاشق نمیمونه

      

 تو عاشق شی دل میسوزه

      

 چند بار سوختی دیگه بسه

    

   اروم بگیر دل بی طاقت

     

  دیوونم نکن دل بی طاقت

    

   اتیشم نزن دل بی طاقت

     

  دیگه بسه دیگه بسه 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1386/04/03ساعت 11:14 توسط مهرسا| |

ای انسانها!

اگر قدری از غرور خود بکاهید

قدری از این حس انسان دوستی کاذب

آنگاه می توانید   در غذای خود

با دیگران شریک باشید

 

 

اگر قدری

ا ز غرور خود بکاهید

 

نوشته شده در جمعه 1386/04/01ساعت 23:11 توسط مهرسا| |

 

توی مرداب نگاهت

یه نفر داره میمیره

دست و پا میزنه اما

واسه موندن دیگه دیره

Image and video hosting by TinyPic

حتما سر بزنید:

دیوونتم روانی!

 

نوشته شده در جمعه 1386/04/01ساعت 17:41 توسط مهرسا| |


Design By : MEHRSA

Mehrsa